تبليغاتX
پردال

پردال

قانون شماره دو

قربانی دیگر خلأ نباش !!!

|

1 . . . 2 . . . 3 . . .

یا حق

ایران ، سنگاپور یا کانادا دیگه برام فرقی نمی کنه مهم اینه که تو باشی ؛ که هستی!

مدت هاست که با هم تنها نشدیم هر وقت می خواستم دو دقیقه باهات درد دل کنم یکی می پرید وسط .

حتما تو هم می دونی این یه ماه چطور بر من گذشت وقتی یادم میاد به همه ی اون تنهایی ها و سختی ها به همه ی اون همرنگ نشدن هام و گریه هام به همه ی اون شبایی که نخوابیدم یه همه ی ... . به خودم افتخار می کنم و می گم " هنوزم قبولت دارم البته با ارفاق " (با خودم بودما تو رو که بد فرم قبول دارم) اون شبی که " الله اکبر " فقط ترجمه ی عربی "خدا بزرگتر است" شده بود تنم می لرزید تو بهتر می دونی که چرا چند هفته کسی توی خوابگاه باهام حرف نمی زد ولی خوشحالم که همه ی اونروزا گذشت ...

دلم برات تنگ شده سه روز هم سه روزه

نمی دونم این سه روز قراره چه جوری بگذره فقط بگذره

تا حق!

* پ.ن :

دوستام می گن نمی تونن جایی غیر از ایران زندگی کنن ولی من هرچی فکر می کنم می بینم اینا فقط یه مرزه که آدما خودشون ساختن چه فرقی می کنه ایران یا هرجای دیگه ؟؟؟ وقتی تو باشی همه ی این مرز ها و تفاوت ها بی معنی میشه .

دوستت دارم خدایا !!! 
|

شاید روشنگری کنیم؟!؟!؟!؟

یا حق

چرا من باید روشن بشوم من نیازی به روشن شدن ندارم اصلا می خواهم همین طور خاموش بمانم مگر چه می شود من خاموش باشم مثل آقای گاورمنت که همه می گویند !!!

تاحق

امضا : پردال

|

یا فاطمه الزهرا مددی!!!

یاحق

وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَيْتُمُونَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ


خدایا کمکم کن بتونم طاقت بیارم در میان این هجوم اتهامات


تا حق

امضا : پردال

|

قانون شماره یک

هیچ وقت فکر نکن هر چیز واضحی کاملا درسته !

|

...

مهمان ناخوانده به حرم راه ندارد ...

|

hang on

sa@ 4.30 sobhe  va man hanooz bidaram saram dard mikone pc hesabi dagh karde 5 sa@i mishe ke pc ro gozashtam jelom ta tamrinaro tamoom konam vali nemishe zehnam daghoone khabi ke shabe piish didam zehnamo hesabi daghoon karde gij mizanam nemidoonam chi kar konam khabe ajibi bood

panj shnabe baad az emtehan  miram bebinamesh bi khabare bikhabar

**ta namaze sobh bidar mimoonam farda sa@e 8 kelas daram vali nemidoonam betoon davoom biaram ya na*

|

هست ... هست ... هست....

یا حق

داشتم تلاشم رو مي کردم بدون اينکه از جام بلند شم فلشم رو بزنم به کامپيوتر اما اين تنبلي کار دستم داد و فلش از دستم افتاد و مجبورم کرد از جام بلند شم رفتم زير ميز هرچي گشتم پيداش نکرد زير قالي اين ور اون ور نبود که نبود بي خيالش شدم و کامپيوتر رو خاموش کردم و رفتم . باز برگشتم توي اتاق که يه چيزي بردارم يه دفه چشمم افتاد به کيفي که زير ميز کامپيوتر جا خوش کرده بود درست زير کيس يه چيزي بهم مي گفت فلش افتاده اون تو اولش همين طوري برگه ها و کتابارو تو کيف جابجا کردم ولي پيداش نکردم اومدم باز بي خيال شم ولي همون چيزه دوباره  گفت کيف رو خالي کن کيفو برگردوندم و هر چي توش بود خالي کردم آره درست گفته بود فلش اونجا بود و البته خيلي چيزاي ديگه , برگه هايي که هميشه يه سريشون بالاي تختم بودنو شبا اگر يه دفه چيزي يادم مي اومد روشون مينوشتم يادداشت روز تولدم رشته هاي انتخابيم براي دانشگاه برگه هاي مهارت دفتر برنامه ريزيم بليت  و دفترچه يادداشتم...

... دفترچه يادداشتم  ... خيلي وقت بود که نديده بودمش بازش کردم درست توي صفحه ايکه باز کردم اينو نوشته بودم :

وقتي از دنيا و آدماش خسته و نااميد شدي برو توي کوه و فرياد بکش آيا باز هم اميدي هست ؟ اون وقت جواب مي شنوي هست ... هست ... هست !

...

اومدم فرياد بکشم نه توي کوه که اينجا آيا اميدي هست؟؟؟

کاش مي گفت هست... هست... هست ...

اين يه اميده ، نيست؟

تا حق

امضا : پردال !!!

|

عنوان ندارد!!!

يا حق

نه شعر است و نه نثر نه سجع است و نه سعيي بر مسجع بودنش شده نه ساز است و نه آواز و نه چرنديات نيش شتر فقط بازمانده اي است از برگه هاي پاره شده ي يک دفتر خاطرات  و البته اينجا هم خودسانسوري...

وقتي صداي ساعت شماته دار تنها صدايي بود که سکوت سکني گزيده ي شب را مي شکست اين تنها دخترک بود که مي انديشيد تنهاي تنها  ؛ مي انديشيد به سوفي و آن نامه ها با پاکت زرد رنگ  به فرستنده ي ناشناس ...  ؛ مي انديشيد به لوين به آنا به استپان به علي به فتاح به مريم به مهتاب به دکمه ها به کرگدن هاي گردن شکسته به آکاردئون هاي خاموش به درها و ديوارها به دويدن هاي بي ادعا به وليعصر و آن پله ها به دانشگاه و سهراب پورها به لادن به استخر شنا به جيغ هاي هستي به ساعت به کنکور به سوز دعا به مرگ رها ...  به چشمهاي بسته ...  به مرجان به جاهاي خالي به اشک هاي باراني به راز هاي پنهاني به دردهاي ناگهاني ... به سوز حرف ها و نيش زبان ها به چشم ها  به گوش ها  به آدم هاي خودخواه....... به خودبين هاي با ادعا .......  به صد ها خوش خيال خودشيفته  ...

...   مي انديشيد به آمدن باز هم يک بهار ؛ مي انديشيد به تنها يک سوال بي جواب ؛ مي انديشيد به تنها تن تنهاييش ؛ مي انديشيد به فرداي بيماريش ؛ مي انديشيد به يک سال سر گردانيش ، به آن چه گذشت در سه سال کر و لاليش ، به صدها سوال همچون آن تک سوال تنهاييش ...

...

:

:

:

:

و انديشه چه آشنا واژه اي ! سال ها بود که استعمالش نکرده بود همين چند ثانيه پيش از تلنبار خاک آلود واژه ها بيرونش کشيد و انديشيدن را از ميان مشتق هايش يافت...


تا حق ...

امضا :پردال !

|

چرا اعتصاب؟

آهای با توام !

تویی که امروز و دیروز زندگی راحت و مرفه ات را بر خودت سخت گرفتی و و مرغ شکم پر با آلوی برغان ناهارت را رها کردی و چشمت به دنبال استامبولی پلو(؟؟؟) دکتر بود تویی که زندگی راحت خوابگاهیت را که از خانه ی خودت هم مرفه تر است نادیده گرفتی تویی که چشم نداری ببینی دکتر بنده ی خدا بعد از خستگی سفر شهرستان (؟؟؟) یک لقمه نان خالی (؟؟؟)
 را با وزیر زحمتکش(؟؟؟) علوم تناول می کند آخر چرا ؟ مگر دکتر بنده ی خدا کم برا شماها زحمت (؟) کشید مگر اینترنت wireless را تا روی تخت هاتان از آن پله های مشقت بار بالا نیاورد مگر دکتر بنده ی خدا وام لپتاپ و وام مسکن وام ازدواج و حتی وام لوازم تحریرتان را فراهم نکرد ؟ اصلا آهای شما طرشت 3 ای ها مگر همین دکتر بنده ی خدا نبود که لباس کار (آن هم لباس های دست دوم کارگاه بچه ها ) را پوشید و رفت شوفاژخانه ی  خوابگاهتان آب گرمی برایتان گرم کرد که بینی هایتان قندیل بست  مگر همین دکتر خودمان نبود که ...

یادتان می آید آن زمان های دور را که توی غذاها چیزهایی می ریختن که الان روی گفتن ندارم یا آن زمان ها که معده ی استاد و کارکنان و دانشجو با هم فرق داشت و هرچه به شکم استاد نمی ساخت به کارکنان و هرچه به شکم ومعده ی کارکنان نمی ساخت به شکم دانشجوی بیچاره می بستند یا آن پله های سلف دختران که  بماند . گذشت آن زمان ها الان دکتر رادارید و دیگر هیچ چیز مثل آن زمان ها نیست

ولی افسوس که آدمی سیری ناپذیره و همیشه ناراضی است

حیف دکتر بنده ی خدا که به خاطر شما امروز از ناهار دلچسب سلف گذشت

برید خدا رو شکر کنید دکتر مدرکشو از University of California, Berkeley گرفته

 

|

من عشق فعف ثم مات مات شهيدا

يا حق

بالاخره من ِ او تموم شد .

چند ماهي مي شد که به پيشنهاد يکي از هم کلاسي ها که تو دوره ي المپياد خونده بودش از نمايشگاه کتابي که همکف ابنس بود خريده بودمش ولي به خاطر حجم درس ها و چند تا کتاب ديگه اي که بايد خارج از برنامه ي مطالعاتيم مي خوندمشون نتونسته بودم تمومش کنم امشب بالاخره تمومش کردم اما دوست دارم يه بار ديگه بخونمش اما اينبار فصل هاي او رو جدا و فصل هاي من رو هم جدا به نظرم براي بار اول مثل بعضي از شخصيت هاي کتاب داشتم همه ي حوادث رو تجربه مي کردم اما نمي دونم شخصيت هاي داستان هم علامت سوال هاي ذهن من رو هم داشتن يا نه ؟ کل داستان يه شخصيت مجهول داشت که نمي شد شناختش ، درويش . يه کو داشت حاج فتاح . يه خشت خام داشت علي . يه ...

من هنوز نتونستم به هويتي که نويسنده براي پدر علي ساخته بود پي ببرم . هنوز نفهميدم که چرا شخصيت معما گونه و جالب مريم با همه ي غرورش يک باره بايد لو مي رفت و ...

" من عشق فعف ثم مات مات شهيدا "

و شايد چه شهادتي !!!

فکر مي کنم بار بعدي که قراره بخونمش به اين زودي ها نباشه چون اين تير و طايفه فتاح ديد سازند ولي من جور ديگه مي خوام نگاه کنم

به قول درويش مصطفا يا علي مددي...

تا حق

امضا پردال


|

I need a time to refresh

یا حق

غصه ام گرفته و فقط می خوام بنویسم خسته شدم اینجا هیچ چیز منو راضی نمی کنه حتی همکف ابنس اونجا هم برام تنگه دیگه نمی تونم کاری بکنم دستم به هیچ کار نمیره درس نمی خونم بیرون نمیرم دارم یه زندگی نباتی رو پیش می برم برای رفع تکلیف دانشگاه می رم روزای کلاسام رو به حداقل ممکن رسوندم تا کمتر دانشگاه باشم آدمایی که توی دانشگاه می بینم برام تکراری اند حتی اونایی که برای اولین بار می بینمشون ... توی سایتم که میام انگار جایی بلد نیستم که برم پست گذاشتن برام شده یه retry برای زدن حرف اضافه  ۳۶۰ مسخره اس الف بی مزه ۲۰.۳۰ بی معنی همه چیز بی...  کاش یک ثانیه بهم فرصت refresh  می دادن

تاحق

امضا: پردال

|

قسمت نیست ...

یاحق

بعد از مدت ها یه فرصت پیدا کردم که به روز کنم و یه سری حرفای نگفته ام رو بگم ولی انگار قسمت نیست . درست توی قسمت پایانی type همه چیز خراب شد و صفحه بسته شد این یعنی نهایت بدشانسی و منم دیگه حوصله ندارم بعد از یه امتحان ریاضی اعصاب خورد کن دوباره بشینم همش رو type کنم در نتیجه از ادامه ی صحبت صرف نظر می کنم و پست مطلب رو می ذارم برای وقتی که اعصاب راحتی داشته باشم

تا حق

امضا : پردال

|

اینجا ...

یا حق

بعد از مدت ها سلام!

فضای اینجا رو دوست ندارم جو اینجا با حال و هوای روحی من سازگار نیست خسته ام می کنه دوست دارم روزنامه بخونم اخبار نگاه کنم مسابقات ورزشی رو ببینم کتاب بخونم وبگردی کنم با دوستای خودم برم کتابخونه برم بیرون  ولی ...

همه چیز دوباره برگشت به حالت قبل شاید حتی بدتر از قبل . اون موقع لااقل یواشکی اون کارا رو می تونستم انجام بدم ولی الان ...

وجدان گرامی : همینی که هست اگه نمی خوای می تونی برگردی!

تا حق

امضا : پردال

|

من نه يک x به سمت 18 از چپ هستم نه يک x به سمت 18 از راست . من يک x=18 هستم!

( بدون شرح )
|

تبريک مي گم انشاءالله سال ديگه !!!

دو روزه که نتايج دانشگاه سراسري اومده و تلفن ها همچنان در حال زنگ خوردنه :
- سلام
= سلام
(بي مقدمه) - کجا قبول شدي؟
 =مگه نتايج اومده ؟
- آره برو نگاه کن
= باشه پس فعلا ...

... (بعد از ديدن نتايج)

- خوب چي کار کردي
= نه تو اول بگو
- (...) تو چي ؟
= تبريک مي گم شيريني يادت نره ! منم  (...)
- کي به کي مي گه شيريني يادت نره اگه من شيريني تو که يه افطاري کامل بايد بديا!
= (تعارفات است که اين وسط تيکه و پاره مي شود...)

... ( هنوز تماس اول قطع نشده سه تا بوق پشت سر هم )
= خوب فعلا
(پشت خط) ...
= بله
- سلام تبريک مي گم بابا ايول مبارکه خانم
= (شاخ است که اين وسط بر سر مبارک سبز مي شود که اين کدام خبرگزاري بود که بدين سرعت خبر را پيچاند؟!؟! ) ممنون تو چي کار کردي؟
- منم(...) انتخاب چندمت بود ؟
= (...) تو چي ؟
- (...)
= خوب به سلامتي راستي فلاني (؟) چي کار کرد ؟
- اون که هيچي قبول نشده
= آخ چرا رتبه اش که خوب شده بود
-تازه فلاني(؟) هم (...) قبول شده باورت مي شه
( همچنان ادامه مي يابد تا دوباره سه بوق ممتد...)

- (صدايي غمناک به همراه مخلوطي از اشک) سلام تبريک مي گم خيلي خوشحال شدم
= ممنون تو چي کار کردي ؟
- من هيچي قبول نشدم
- آخي عزيزم اشکال نداره ان شاء الله سال ديگه
...

و تلفن ها همچنان ادامه دارد و آدم هايي با تبريک ها و دلسوزي ها ؛ اما آيا اين همه اتفاق به حق بود ؟ آيا اين نتايج واقعا نتيجه ي زحمات همه ي آنها بود ؟؟؟
هنوز هم بي عدالتي در سيستم آموزشي کشور بيداد مي کند.

*پی نوشت :
خدايا بازم شکرت خدايا هنوزم لازمت دارم تنهام نذار که بي تو بي کسم !

 


خدايا ما را جزو ريا کاران قرار نده !
|

اين مجله به هيچ وجه سياسي نيست !!!

يا حق
ديروز بعد از مدت ها يه شماره از مجله اي که قبلاً ها کرم خوندنش رو داشتم به دستم رسيد به ياد اون موقع ها سريع رفتم سراغ صفحه اي که همون موقع ها شايد 100 بار يک قسمتش رو مي خوندم و بازم سير نمي شدم... اما ... ديگه اون صفحه اونجا نبود به جاش يه صفحه اومده بود که يه بوهايي مي داد ، بوي يه جور دعوا ؛ يه دعواي سياسي . خوندمش واقعا يه جنگ بود که از يه سلاح موثر و هوشمندانه استفاده شده بود براي شکست رقيب ، از جملات خود رقيب استفاده کرده بود براي يه حمله ي عجيب! خوب يه روش کاملا جالب مي تونه باشه کاملا از زير ميز و بدون هيچ گونه آشکار سازي حتي شايد به عنوان تشکر و تقدير ضربه ي خودش رو مي خواست بزنه يه استتتار به تمام معنا .
گفتم به صفحات ديگه سر بزنم رفتم سراغ صفحات سينمايي . اونجا رو با ديد سياسي صفحه ي قبل خوندم کاملا غيرمحسوس توي اين صفحه هم به انتقاد و مبارزه پرداخته . قسمت هاي ورزشي رو که نگيد! زير سوال بردن يه شخصيت سياسي ورزشي به طرزي فجيع تو اين قسمت بارز بود شايد اگر حتي اول اون صفحه ي کاملا سياسي رو نخونده بودم بازم به همين نتيجه مي رسيدم که ...
بخش معرفي کتابش رو از همون موقع ها هم دوست نداشتم خسته ام مي کرد  يه صفحه ي کاملا بيگانه !
به نظرم تنها صفحاتي که بوي سياست نمي داد همين صفحه ي معرفي کتاب بود و صفحات موسيقي . صفحه ي کامپيوتر ( ببخشيد رايانه) و اينترنت (نمي دونم پارسيش چي مي شه !!!) قبلاها نبود تازگي ها اضافه شده بود ؛ مطالبش مفيد بود البته يه ذره به روز نبود .

 

يادم رفته بود جلدش رو نگاه کنم قبلاً ها هميشه جلد مجله پر از معني بود و شايد يکي از علت هاي جذابيتش برا من جلدش بود . البته هنوز هم بود نه ! واقعا مجله سياسي شده ؛ يه شخصيت سياسي در کنار يه شخصيت سينمايي با يه کادر و صحنه ي هوشمندانه .

 

  اين اون مجله اي نبود که من قبلاً ها مي خوندم عوض شده بود همه چيزش عوض شده بود فقط يه چيز تغيير نکرده بود اونم اين عبارت روي جلدش : " هفته نامه فرهنگي ، هنري ، اجتماعي ، سينمايي ، و طنز " (!) اما کاش يادشون نرفته بود روي جلد بنويسند : " اين مجله به هيچ وجه سياسي نيست !!!"

 *پي نوشت : 

يعني واقعا اين همه بود لازم بود؟ بود؟ نبود؟ شايدم بود!!! اصلا بودن يا نبودن مسئله همان "بود" بود !

 

 تا حق

 

امضا : پردال

|

یه یادگاری

يا حق

بالاخره ماموريت يک هفته اي ما رو به پايان است . يک هفته خاک خوردن و خستگي تجربه ي جالبي بود.

اينم يه يادگاري از اين يک هفته ي خاکي !

 تا حق

امضا : پردال

|

ماه امشب روي بيرون آمدن ندارد چرا که تو آمدي ...

يا حق

 آقايم سلام !

امشب حرفي براي گفتن ندارم تا صبح اميد بردمد ...

تا حق

امضا : نمي دانم !!!




بقيه را اينجا بخوان
|

من يک x به سمت 18 از چپ هستم !!!

 وقتي هنوز يک ماهي تا 18 سالگي داشته باشي يعني چي ؟ يعني هنوز 18 سالت نشده يعني يه -18 يي هستي و روز جوان به تو و خانواده ات هيچ ربطي نداره تازه روز نوجوان هم باز به تو و خانواده ات ربطي نداره در کل به تو چه که امروز چه روزيه به تو چه که تقويم نگاه مي کني تو چي کاره اي؟ روز مي خواي چي کار؟ بشين سر جات و همون بين نوجوان و جوان تلو بخور .

ولادت حضرت علي اکبر (ع) و روز جوان مبارک!

 


|

اون موقع ها ... (به يک دوست)

يا حق


به دوستي که همه ي اون موقع هايم مال اوست :

اين روزا دوباره برگشتم به اون موقع هايي از گذشته که با بقيه ي موقع ها خيلي فرق داشت . دوست داشتني ترين و شيرين ترين لحظاتم رو اون موقع ها داشتم اون موقع ها سرمون رو مي زدند تهمون رو مي زدند (پياز بوديم کلا [نیشخند]) يا توي کتابخونه بوديم يا توي مدرسه ، اون موقع ها کتاب خوندن برامون يه لذت عجيبي داشت ، اون موقع ها سر کلاس که بوديم اونقدر خودمون رو غرق درس مي کرديم تا گذشت زمان رو نفهميم تا دوباره زنگ استراحت رو بزنند و ما دوباره دور هم جمع شيم ، اون موقع ها وقتي از يه چيزي خسته مي شديم يا ناراحت بوديم سرمونو مي گذاشتيم توي بغل همديگه و گريه مي کرديم اون موقع ها وقتي يکيمون خوشحال بود اون يکي خوشحال تر بود اون موقع ها هيچ کسي باورش نمي شد من و تو حتي يک ساعتم سر يه کلاس کنار هم ننشستيم ، اون موقع ها هيچ کس باورش نمي شد تو تازه از يه شهر ديگه اومده بودي و من فقط چندماهي بود که تو رو مي شناختم اونم فقط با چندتا زنگ استراحت ... ، اون موقع ها زياد حرف نمي زديم بيشتر نگاه مي کرديم ، اون موقع ها با هم نذر مي کرديم ، اون موقع ها دوستيمون يه رنگ و بوي ديگه داشت ، اون موقع ها ...  اون موقع ها ... اون موقع ها ... دلم براي اون موقع ها تنگ شده !

اون موقع ها تو هواي منو داشتيو منم هواي تو رو اما حالا چي ؟ حالا تو فقط هواي منو داري حالا تو مواظبي که زمين نخورم مواظبي که گم نشم و منم مثل يه بچه کوچولو فقط دستتو محکم گرفتم که ديگه گمت نکنم

به قول يکي از بچه ها " دبيرستان همه چيزمون رو ازمون گرفت " کتابخونه رفتن و کتاب خوندن ، دور هم جمع شدن توي زنگاي استراحت ، همه ي اون کارايي که غير از درس خوندن مي کرديم ؛ شوراي مدرسه ، بسيج ، جشن ها و ... با اينکه خيلي از اين چيزا توي دبيرستان هم بود ولي اوني نبود که ما مي خواستيم هيچ کدومشون مثل اون موقع ها نبود چون ديگه با هم نبوديم چون ديگه نه فقط حرف نمي زديم بلکه به هم نگاهم نمي کرديم يعني نمي شد ديگه سرکلاس حوصله ي درسو نداشتم چون مي دونستم که زنگ استراحتم که باشه تو نيستي که با هم باشيم تو اين چهار سال هيچي مثل اون موقع ها نبود . هيچي !

اما حالا خوشحالم ! چون دوباره باهميم چون دوباره با هم کتابخونه مي ريم و کتاب مي خونيم چون دوباره دوستيمون رنگ وبوي خودش رو گرفت چون ...

و اينا شايد به خاطر اين بود که همه چيزمون رو از دبيرستان پس گرفتيم

 

   تاحق ...

 امضا : پردال

 

|

شکراً لله

يا حق

 

" الحمد لله حمداً کثيراً طيباً مبارکاً فيه "

* پي نوشت :

وقتي قرار مي شه که يه عدد آينده ي تو رو بسازه و همين يه عدد بگه که چي کاره اي و متاسفانه اين روز ها همين عدد بخواد برات ارزش بياره خوب فکر مي کني چي مي شه ؟ غير از اينه که انسانيت گم مي شه؟ غير از اينه که دل يکي که از آينه صاف تره ، مي شکنه؟ اين عدد واقعا چيه که به خاطرش مي خندن و يا گريه مي کنن ؟ واقعا چرا بايد آدما اينقدر بي انصاف باشن که ارزش تو رو فقط با اين عدد بسنجند ؟؟؟

اين روزا وقتي دوستامو مي بينم روم نمي شه رتبه هاشونو ازشون بپرسم شايد چون فکر مي کنم اينجوري منم دارم با رتبه هاشون اونا رو ارزش گذاري مي کنم . خوب آيا واقعا وقتي يک نفر يه دنيا ارزش داره به قول يکي از بچه ها يه رتبه به درازاي يه شماره ي موبايل از ارزشش کم مي کنه ؟ نه مسلمه که نه! من آدمايي رو مي شناسم که شايد رتبه شون 2 يا 3 رقمي نشده و حتي  شايد همون شماره موبايل باشه ولي اونقدر شخصيتشون بزرگه که همون لحظه اي که رتبه شون رو ديدن سجده ي شکر به جا آوردن ! چرا ؟ مي گن چون خدا همين رو خواسته و ما هم تسليميم ! البته نه اين که ناراحت نباشن اما خوب مثل بعضيا با خدا قهر نمي کنن و حرمت بنده و خدا رو نمي  شکنن .

منم از خدا مي خوام که کمکم کنه که هموني باشم که قبل از نتايج کنکور بودم کمکم کنه که نمک خور و نمکدون شکن نباشم و حرمت شکني نکنم . برام دعا کنيد !

خدايا دوستت دارم !

 تاحق ...

 امضا : پردال

|

سوره ي تماشا

  به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است!

حرف هايم مثل يک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم :

« آفتابي لب درگاه شماست

که اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد »

...



بقيه را اينجا بخوان
|

بگذريد تا خدا هم از شما بگذرد

يا حق

بار الها به گذشت تو اميد دارم و مي دانم رحمت تو و مغفرت تو آن چنان است که از بنده ي مغروق در گناه و اشتباهت خواهي گذشت . اما... اما حق بندگان را چه کنم ؟ الهي کاش که ذره اي از رحمت و گذشت بي کرانت را در بندگانت قرار دهي !

*******


« وَ لَمَن صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذَلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ﴿43/شوري) »

هر كه صبر كند و درگذرد مسلما اين [خويشتن دارى حاكى] از اراده قوى [در] كارهاست   .

گاه پيش مي آيد که شخص يا اشخاصي خواسته يا ناخواسته ما را مورد رنجش قرار مي دهند و به حريم شخصي مان متعرض مي شوند ، در اين حال مي توانيم برخوردي متقابل و انتقام جويانه در قبال آنها داشته باشيم و کينه توزانه رفتار کنيم و يا مي توانيم با برخورد و رفتار محبت آميز و سنجيده فرد را از رفتار خود شرمنده سازيم و با گذشت و عفو ، سبکي خاطري در روح و وجود خود پديد آوريم که هيچ چيز جاي آن را نگيرد .

پيامبر اکرم ( ص) مي فرمايند :

« علیکم با‌لعفو فانّ‌العفو‌لایزید اِلّا عزاً : بر شما باد به عفو و گذشت، چرا که عفو چیزی جز عزت بر انسان نمی‌افزاید »

عفو و گذشت براي شخص عزت مي آورد ، چرا که در نظر مردم نشانه ي بزرگواری است، در حالی که انتقام‌جویی نشاني بر کوتاه فکری و عدم تسلط بر نفس می‌باشد. عفو و گذشت از ادامه ي سلسله وار رفتار هاي کينه توزانه و انتقام جويانه جلوگيري مي کند و در حقيقت نقطه ي پاياني بر اين دشمني ها مي گذارد .

هم چنين مي فرمايند :
« تعافوا تسقط‌ الضغائن بینکم : یکدیگر را عفو کنید که دشمنی‌ها و کینه‌ها را از میان می‌برد. »

اسلام نسبت به اين موضوع بسيار سفارش کرده و مومنان را به آن دعوت نموده است :

« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ... َإِن تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿14/تغابن) »

اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ... اگر عفو كنيد و صرفنظر نمائيد و ببخشيد (خدا شما را مي‏بخشد) چرا كه خداوند بخشنده و مهربان است.

هم چنين قرآن مجید در یکی از توصیفات خود از « متقین » می فرماید:
« الذین ینفقون فی السراء والضراء و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس والله یحب المحسنین ( 134/آل عمران ) »
آنان کسانی هستند که در فراخی و تنگی انفاق می کنند و خشم خود را فرو می برند و از مردم در می گذرند و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.

اصلا براي گذشت همين کافي است که بدانيم اميرالمومنين ، علي (ع) مي فرمايند :

« العفو مع‌القدره جنه من عذاب‌الله سبحانه »
عفو و گذشت به هنگام قدرت سپری است در برابر عذاب الهی.

گوشه هايي از عفو و گذشت بزرگان :

* حضرت علي (ع) در لحظات شهادت به فرزندان خود درباره ي قاتل خويش اين چنين وصيت کردند:

اگر ماندم خودم اختيار خون خويش را دارم و اگر بميرم مرگ وعده گاه من است ، اگر عفو کنم براي من نزديک شدن به خدا و براي شما نيکي و حسنه است پس عفو کنيد ، « آيا دوست نداريد خدا شما را بيامرزد ؟ »

* حضرت علی بن الحسین علیه السلام کنیزی داشتند که آب روی دست حضرت می ریخت تا ایشان برای نماز وضو بگیرند. یک بار هنگامی که روی دست حضرت آب می ریخت، ظرف آب از دست او روی صورت حضرت افتاده و ايشان را مجروح کرد، حضرت سرشان را به سوی او بلند کردند. و به او نگریستند، در این حال او گفت: خداوند عزوجل می فرماید:
« و الکاظمین الغیظ » حضرت به او فرمودند غیظ و خشم خود را فرو خوردم.
او گفت « و العافین من الناس » حضرت به او فرمودند خداوند تو را عفو کند.
او گفت « والله یحب المحسنین » حضرت فرمودند: برو که تو آزاد هستی !!

* عده ای نزد حضرت علي بن الحسين (ع) میهمانی دعوت بودند یکی از خادمین حضرت در آوردن گوشت بریانی که در تنور بود عجله کرد پس با سرعت آن را به دست گرفته و جلو آمد که در یک لحظه سیخ های کباب از دست او بر روی زمین افتاد و به سر یکی از فرزندان حضرت علی بن الحسین علیه السلام که در زیر پله (شومینه) استراحت می کرد اصابت نموده و باعث شد او کشته شود. در این حال آن غلام به شدت احساس تحیر نموده و مضطرب شده بود که ناگاه حضرت علی بن الحسین به او فرمودند:
تو آزاد هستی!! چرا که تو تعمدی در این کار نداشتی و بعد مشغول تجهیز پسر شد و او را دفن نمودند.

****خواندمشان آموختم و نوشتم :

1. قرآن کريم

2. نهج البلاغه

 

پي نوشت :

راستش مي دونم گذشت کار خيلي بزرگيه اما اونقدر ها هم سخت نيست " بگذريد تا خدا هم از شما بگذرد "

 از خدا مي خوام به من هم اراده اي بده تا بتونم گذشت کنم به اميد گذشت خودش!

ازم بگذريد و حلالم کنيد!

  تاحق

 امضا : پردال 

*الان آسمون خدا مثه آسمون دل من بارونیه می خوام برم زیر بارون دعا کنم . هر کی زیر بارونه برا من دعا کنه ! 

 

|

روزهاي آخري

يا حق

عرق شرم بر پيکر آلوده ام نشسته است و اندام خسته ام آن قدر از کشيدن بار سنگين معصيت به ستوه آمده اند که استخوان هايم نيز فرياد مي زنند :

« خدايا مرا ببخش ! »

خدايا اکنون که خودت در آشتي را به رويم باز کردي بدي هاي مرا ناديده بگير و شهد شيرين استغفار را به کامم فرونشان !

بار الها دست هاي لرزانم را در دست هاي پر مهر مولاي مهربانم بگذار و خاک پايش را کيمياي جسم بي جانم ساز !


*******

اين روزا حس عجيبي دارم يه جور دلتنگي . ديروز رفتم سراغ کمد وسايل شخصيم دستم رفت روي لباس احرامي هام دلم گرفت هوس کردم بپوشمشون گريه ام گرفت يادم افتاد دو سال پيش همين موقع ها محرم شده بودم و همين لباس ها رو پوشيده بودم .

دلم تنگه ، تنگه ، تنگه ...

خدايا نکنه ازم قطع اميد کردي ؟ نکنه اون سفر برا اتمام حجت بود ؟ خدايا از اون سال تا حالا امام رضا هم منو قبول نمي کنه . ديگه طاقت ندارم ...


********

ايام اعتکاف دعا براي ما رو هم فراموش نکنيد

                                                          التماس دعا

                    تا حق ...

 

                                            امضا : پردال

|

حمله ي نظامي به یکی از بخش های منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس واقع در عسلویه !

 

به محض ديدن اين جمله چشمت که در حال مرور تيتر خبرهاست متوقف مي شود و روي حمله ي نظامي متمرکز مي شود ؛ يعني آغاز حمله ي آمريکايي ها ؟؟؟ سريع به سمت تلفن مي دوي و هر کس را که مي تواني خبر مي کني و ...

و اين مي شود آغاز چيزي بدتر از يک حمله ي نظامي ؛ يک خودکشي محض ، بدون هيچ زحمتي براي آمريکايي ها .

شايعه جان مي گيرد .

 

دهخدا در تعريف شايعه مي نويسد :

« شايعه خبري است که فاش شود ولي صحت و نادرستي آن معلوم نباشد و يا به عبارت به اصطلاح امروزي شايعه خبرهاي نادرست و فاقد اصالت است که در ميان مردم بر سر زبان هاست »

حوزه عمل شايعات تخريب افکار عمومي و آسيب به رفتار عمومي جامعه مي باشد . امروزه شايعه پراکني يکي از شگرد هاي متعارف در عمليات رواني است که دشمنان با هدف القاي توهم و تخريب افکار عمومي و به منظور زمينه سازي براي بهره برداري سياسي ، اقتصادي و ... از آن استفاده مي شود .

شايعه خبري از نوع ابتدايي ترين خبرهاست که بر پايه هياهويي بي اساس پديد مي آيد. شايعه ، انتقال پيام و خبر از طريق شفاهي است بي آنکه منبع آن شناخته شود بنابراين خبري است از هرجهت غير دقيق، نا موثق و ناقص. از نقطه نظر مذهبي شايعه معمولا مجموعه اي از غيبت، بهتان و گاه دشنام است که بر اساس متن صريح احکام اسلامي تصديق هر يک از موارد فوق و يا سکوت و عدم مقابله با شايعه در حقيقت نوعي مشارکت در جرم و دوستي با مجرم اوليه و از گناهان کبيره محسوب مي شود.
شايعه بيان نگراني ها و اضطراب هاي بخشي از مردم در برابر فريب اطلاعاتي است. شايعه در رديف پيامهايي است که براي تحريک هيجاني، ترس را فرياد مي کشد. شايعه کسي را قانع نمي کند، چيزي را به زبان مي آورد که عموم حاضرند آن را باور کنند. شايعه گرچه با شواهد پشتيباني نمي شود با اين حال گسترش مي يابد، چون مردمي که آن را مي شنوند بازگو مي کنند. فرد فقط وقتي شايعه را تکرار مي کند که بعضي از نيازهاي او بدين وسيله برآورده شود.هنگامي که شايعه به سرعت و در سطح گسترده اي منتشر مي شود بدين معني که در ميان مردمي که آن را تکرار مي کنند نفرت، ترس و يا اميد گسترش يافته است. حتي مردمي که به شايعه اعتقاد ندارند آنرا بازگو مي کنند زيرا بدين وسيله، امکاني براي بروز هيجانات خود که در غير اين صورت بايد سرکوب شود پيدا مي کنند.

 

 

ويژگيهاي شايعه عبارتند از:
منبع نامشخص
مخاطبان نا همگون و پراکنده
مجراهاي انتقال رسمي و غير رسمي
شبکه هاي پخش ناپايدار و زودگذر
سرعت شگفت انگيز
محتواي تازه و به روز
بده بستان جمعي
هزينه اندک
قابليت پذيرش بسيار
ناموثق ترين نوع خبر
ابزاري براي مقابله با محروميت
قابليت کنترل بسيار دشوار
نوعي فرافکني
توليد ساده
بازتاب غيرقابل پيش بيني
مبارزه با آن پيچيده است.
بدون هرگونه احساس گناه

 

عوامل موثر در ترويج شايعه

براي آن که در جامعه اي پديده ي شايعه تشکيل و در بين مخاطبان گسترش يابد نيازمند بستري مناسب و علل و عواملي است که حرکت آن را سرعت بخشد . مهم ترين اين عوامل عبارتند از :

۱.   موقعيت و اوضاع و احوال مناسب

۲.   ميزان اهميت موضوع در جامعه م

۳.   ميزان ابهام و تاريکي موجود در خبر يا موضوع مورد نظر

۴.   شدت هيجانات و تشنج هاي عاطفي

۵.   جنگ موقعيت مناسب براي ترويج شايعه است

۶.   خلا اطلاعات

۷.   نظام اطلاع رساني و وسايل ارتباط جمعي

۸.   اطلاعات و اخبار متناقص

۹.   مسائل و موضوعات مهم که حفظ اسرار آن ها لازم است ، بستر مناسبي براي تولد شايعه است

۱۰.  ترس يا اميد حاکم بر مردم جامعه سبب گسترش شايعه مي شود .

 

 

رهنمود هايي از مقام معظم رهبري در اين باب :

 

« در زمينه ي شايعه وجود اختلاف ( کاري که راديو هاي بيگانه اصرار دارند و انجام مي دهند ) پيداست که استکبار جهاني و مخالفين با انقلاب دلشان مي خواهد اين اختلاف وجود داشته باشد و حالا که نيست دلشان مي خواهد شايعه اش وجود داشته باشد .»

يکي از چيزهايي که بايد از آن اجتناب کرد ؛ قول به غير علم است که در قرآن کريم هم پيروي بدون علم که پيروي اعم از گفتن ، اعتقاد پيدا کردن و عمل کردن بسيار بزرگ شمرده شده است . چنان که در قرآن آمده چيزي که يقين و علم نداري نه بگويي ، نه اعتقاد به آن داشته باشيد و نه دنبال آن راه بيفتيد و نه به آن عمل کنيد.

بخشي از کارهاي مشکلي که در جوامع به وجود مي آيد و امروزه در جامعه ي خودمان هم هست ... هر چيزي را که نسلت به هر کسي و يا هر موضوعي خواستيد ر زبان جاري کنيد مواظب باشيد بدون علم ، بدون اطلاع ، به اتکاي هواي نفس نباشد و به اتکاي شايعه حدس و گمان نزنيد . متاسفانه امروزه در جامعه ما تا حدود زيادي اين بيماري رايج است ... توجه داشته باشيم اگر اين يک مورد را مردم چقدر سوءظن ها ، دودستگي ها ، اختلافات ، دلسردي ها و شايعات از بين مي رود . يکي از حربه هاي دشمن ، همين جنگ رواني به وسيله ي شايعه پراکني است ... »

 

 

**** خواندم  ، ياد گرفتم و نوشتم :

1.   شایعه سازی «الجزیره» درباره عسلویه

  1. کتاب دانستني هاي عمومي مديريت
  2. شايعه
  3. شايعه و تاثير آن

 

تا حق ...

                                    امضا : پردال

|

دیوار های یک کتابخانه ی عمومی!!!

يا حق

 

وقتي چشمت را باز تر مي کني و با دقت نگاهي روي ديوار رو به رويت مي اندازي خطوط کم وبيش نا واضحي را مي بيني . جايي شخصي خطي کشيده و دنبال کردن تو را مي طلبد آن چنان مي رود که يا تو خسته مي شوي و رهايش مي کني يا او خسته مي شود و اعتراف مي کند ، اعتراف ميکند که تو را بيهوده با خود همراه کرده ، تنها براي داشتن همدمي ؛ يا شايد بيکاريت را دست مايه خنده اش کرده ، کسي چه مي داند ؟؟؟

کمي آن طرف تر علامت هايي نا آشنا را مي بيني ، علامت هايي بي سر و ته که هرچه بيش تر نگاه مي کني بي معنا تر به نظر مي رسند ، پس بهتر است از اين بي سر و ته اشکال هم بگذري !

بالاي همان بي سر و ته اشکال نوشته هاي ريز و درشت با خط هاي شکسته و نچندان خوانا ابراز علاقه و  I love …  هايي را ميبيني که حکايت از حضور ليلي و مجنون ها و شيرين و فرهادها مي کند.

کمي که به طرف راست بچرخي و جلو بروي روي همان ديوار قطعه شعري را مي بيني که که شيريني از بي فرهاديش سخن مي گويد ...

باز هم اگر سرت را اندکي بچرخاني جاي خراش هايي را مي بيني که از عمق کمش و نا توانيش مي توان حدس زد کسي تلاش کرده با ناخن هايش اثري از خود باقي بگذارد ، شايد مي خواسته بگويد من هم هستم اين هم نوعي ابراز وجود است!

البته  همانجا ها مي تواني خلاصه هر درسي را که بخواهي مرور کني ديوار ها پرند از اين نکات درسي و خلاصه ها .

 

 

...

اين بود ديوار هاي يک کتابخانه ي عمومي !!!

ديوار ها همچنان هستند و ديوار نوشته ها نيز ...

            تا حق ...

                                     امضا : پردال

 

 

|

حرکت قطار

يا حق ...

 

دو روز پيش لينکي به دستم رسيد که باورش داشتم و حرف دل من بود بدجور نشست :

 

.... ساعت حركت قطار كه مي رسيد و همين كه قطار راه مي افتاد، بچه ها مي دويدند، سنگ بر مي داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي دادند !

من تعجب مي كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد، چرا وقتي كه ايستاده يك ريگ كوچك هم به آن نمي زنند و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود ، اعجاب بيشتر وقتي است كه حركت مي كند...!

اين معما برايم وجود داشت تا وقتي كه بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم.

 

ديدم، اين قانون كلي زندگي ما ايراني هاست كه هر كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن است، تا ساكت است، مورد تعظيم است....

اما همين كه به راه افتاد و يك قدم برداشت، نه تنها كسي كمكش نمي كند، بلكه سنگ است كه به طرفش پرتاب مي شود و اين نشانه ي يك جامعه مرده است !

 

ولي يك جامعه زنده فقط يراي كساني احترام قائل است كه :

 

"  متكلم هستند  نه ساكت ، متحركند  نه  ساكن ، باخبرند  نه  بي خبر ... ! "

بخشي از كتاب" احياي تفكر اسلامي "

استاد شهيد مرتضي مطهري

 

 * پي نوشت :

اين است دردي که ما دچاريم ؛ " خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو " . يا بايست و حرکت نکن و خاموش باش ولي مورد احترام و تعظيم يا حرکت کن و بخروش ولي سنگ ها را تحمل کن

اين چنين است گردش پردال روزگار !

               تاحق ....

                   

                                          امضا :   پردال!!!

|

پردال؟؟؟

یا حق

کوثر پرسيده بود : "پردال یعنی چی؟ " لغت نامه ي دهخدا پردال را اين طور معنا کرده :

]پ َ] (اِ) پرگال . پرگار. فرجار. آلت دایره کشیدن . (برهان).
اما چرا اسم پردال ؟

پردال يک آلت است براي کشيدن دايره ، دوران نقاط . ما هم نقطه ايم و پردال روزگار ما را با خود مي برد و دايره ي ما را مي نگارد  ...

به نظرمن هم کوتاه است و هم پر معنا

همين!

                                                        تا حق ...

                                                    امضا :  پردال                                               

|

من و پردال در يک پست

يا حق

سلام

اينجا پردال است

پردال همان جايي است که به آن پناه مي برم از آشناهاي نا آشنا ، همان ها که فقط نام مرا مي دانند ، آن ها که پرهاي صداقت و اعتماد مرا مي سوزانند و بر روح خسته ي من زخمه مي زنند آن ها که سکوت شيشه اي مرا مي بينند و باز هم پتک حرف هايشان را بر سرم مي کوبند آن ها که مرا فقط علامت تعجبي آخر جملات خبري شان مي دانند

پردال همان جايي است که تنهاکده اش گويند همان جا که تنهايي ام را در وراي آن بي کسي ها خاک مي کنم دور از همه ي آن دورويي ها جايي که من باشم با تمام درد هايم با تمام زخم هايم آن جا که نه نمکي باشد و نه نمک پاشي که سوزشي عميق بر جانم فشاند

آري اين جا پردال است و تو شايد نخستين کسي باشي که صداي مرا از اين جا مي شنوي پس مرا تنها نگذار و دايره ي دوران را با من بپيما شايد آن روز که بايد را با هم با حضورش جشن بگيريم

پس پردال را به خاطر بسپار

 

                                  تا حق ...

                                                        امضا :    پردال!!! 

 

*پي نوشت :

مدت ها در جايي در اين دنياي مجازي به سر مي بردم که نامش را آب و آينه گذاشته بودم چون هر دو صاف بودند و بي ريا و من هم خودم را اين گونه ساخته بودم اما وقتي ديددم که دوران اين دايره ي کبود  بي ريايي را اجازه ي حيات نمي دهد آب و آينه را رها کردم و با پردال شروع کردم شايد پردال روزگار شعاع دايره ي زندگي ام را آن گونه که مي خواهم باز کند

 

|

يا حق

سلام

اينجا پردال است

پردال همان جايي است که به آن پناه مي برم از آشناهاي نا آشنا ، همان ها که فقط نام مرا مي دانند ، آن ها که پرهاي صداقت و اعتماد مرا مي سوزانند و بر روح خسته ي من زخمه مي زنند آن ها که سکوت شيشه اي مرا مي بينند و باز هم پتک حرف هايشان را بر سرم مي کوبند آن ها که مرا فقط علامت تعجبي آخر جملات خبري شان مي دانند

پردال همان جايي است که تنهاکده اش گويند همان جا که تنهايي ام را در وراي آن بي کسي ها خاک مي کنم دور از همه ي آن دورويي ها جايي که من باشم با تمام درد هايم با تمام زخم هايم آن جا که نه نمکي باشد و نه نمک پاشي که سوزشي عميق بر جانم فشاند

پس پردال را به خاطر بسپار



تا حق ...

امضا : پردال!!!
pardal8@yahoo.com

موضوعات

هر چه خواسته دل تنگم گفته

روزنوشت ها

چه خبر ؟؟؟

هر چي از هر کي از هرجا دوست دارم

فقط براي خودم

من و شریف

قانون های من

پيوندهاي روزانه

چادر فانوسی

سيمرغ زرين «فرزند خاک» به موزه شهدا اهدا شد

چه لذتي دارد اين حجاب

ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده

چشمان معيوب اسفنديار، پاشنه‌ي آشيل دولت

فاعتبروا یا اسفندیار !!

مسأله لبنان و فلسطين به ما چه دخلي دارد!؟

جشنهای نیمه شعبان تا چه اندازه باعث رشد عقل و فهم منتظران می شود؟!

براي برنده شدن در مسابقات قرمز بپوشيد!!!

گريه کن سرباز ...

قدر عافیت کسی داند که ...

بازم ببخشید کفر نمیگم سوال دارم!

ان من و اين بغض بي‌قرار جاي تو خالي است

راز

تحقيقات پليسي و جان و ناموس مردم (بخش هشتم)

گوسفند نذری برای فعالیت های فرهنگی

آنها شوخی شوخی شلیک میکنند ، او جدي جدي مي ترسد

شهداي 18 تير، شهادت خود را تكذيب كردند!

سه نقطه و يك " ه " تفاوت سردار و شهردار

ماشا، مانكني كه مسلمان شد

مطالب اخير

قانون شماره دو

1 . . . 2 . . . 3 . . .

شاید روشنگری کنیم؟!؟!؟!؟

یا فاطمه الزهرا مددی!!!

قانون شماره یک

...

hang on

هست ... هست ... هست....

عنوان ندارد!!!

چرا اعتصاب؟