sa@ 4.30 sobhe va man hanooz bidaram saram dard mikone pc hesabi dagh karde 5 sa@i mishe ke pc ro gozashtam jelom ta tamrinaro tamoom konam vali nemishe zehnam daghoone khabi ke shabe piish didam zehnamo hesabi daghoon karde gij mizanam nemidoonam chi kar konam khabe ajibi bood
panj shnabe baad az emtehan miram bebinamesh bi khabare bikhabar
**ta namaze sobh bidar mimoonam farda sa@e 8 kelas daram vali nemidoonam betoon davoom biaram ya na*
یا حق
داشتم تلاشم رو مي کردم بدون اينکه از جام بلند شم فلشم رو بزنم به کامپيوتر اما اين تنبلي کار دستم داد و فلش از دستم افتاد و مجبورم کرد از جام بلند شم رفتم زير ميز هرچي گشتم پيداش نکرد زير قالي اين ور اون ور نبود که نبود بي خيالش شدم و کامپيوتر رو خاموش کردم و رفتم . باز برگشتم توي اتاق که يه چيزي بردارم يه دفه چشمم افتاد به کيفي که زير ميز کامپيوتر جا خوش کرده بود درست زير کيس يه چيزي بهم مي گفت فلش افتاده اون تو اولش همين طوري برگه ها و کتابارو تو کيف جابجا کردم ولي پيداش نکردم اومدم باز بي خيال شم ولي همون چيزه دوباره گفت کيف رو خالي کن کيفو برگردوندم و هر چي توش بود خالي کردم آره درست گفته بود فلش اونجا بود و البته خيلي چيزاي ديگه , برگه هايي که هميشه يه سريشون بالاي تختم بودنو شبا اگر يه دفه چيزي يادم مي اومد روشون مينوشتم يادداشت روز تولدم رشته هاي انتخابيم براي دانشگاه برگه هاي مهارت دفتر برنامه ريزيم بليت و دفترچه يادداشتم...
... دفترچه يادداشتم ... خيلي وقت بود که نديده بودمش بازش کردم درست توي صفحه ايکه باز کردم اينو نوشته بودم :
وقتي از دنيا و آدماش خسته و نااميد شدي برو توي کوه و فرياد بکش آيا باز هم اميدي هست ؟ اون وقت جواب مي شنوي هست ... هست ... هست !
...
اومدم فرياد بکشم نه توي کوه که اينجا آيا اميدي هست؟؟؟
کاش مي گفت هست... هست... هست ...
اين يه اميده ، نيست؟
تا حق
امضا : پردال !!!
يا حق
نه شعر است و نه نثر نه سجع است و نه سعيي بر مسجع بودنش شده نه ساز است و نه آواز و نه چرنديات نيش شتر فقط بازمانده اي است از برگه هاي پاره شده ي يک دفتر خاطرات و البته اينجا هم خودسانسوري...
وقتي صداي ساعت شماته دار تنها صدايي بود که سکوت سکني گزيده ي شب را مي شکست اين تنها دخترک بود که مي انديشيد تنهاي تنها ؛ مي انديشيد به سوفي و آن نامه ها با پاکت زرد رنگ به فرستنده ي ناشناس ... ؛ مي انديشيد به لوين به آنا به استپان به علي به فتاح به مريم به مهتاب به دکمه ها به کرگدن هاي گردن شکسته به آکاردئون هاي خاموش به درها و ديوارها به دويدن هاي بي ادعا به وليعصر و آن پله ها به دانشگاه و سهراب پورها به لادن به استخر شنا به جيغ هاي هستي به ساعت به کنکور به سوز دعا به مرگ رها ... به چشمهاي بسته ... به مرجان به جاهاي خالي به اشک هاي باراني به راز هاي پنهاني به دردهاي ناگهاني ... به سوز حرف ها و نيش زبان ها به چشم ها به گوش ها به آدم هاي خودخواه....... به خودبين هاي با ادعا ....... به صد ها خوش خيال خودشيفته ...
... مي انديشيد به آمدن باز هم يک بهار ؛ مي انديشيد به تنها يک سوال بي جواب ؛ مي انديشيد به تنها تن تنهاييش ؛ مي انديشيد به فرداي بيماريش ؛ مي انديشيد به يک سال سر گردانيش ، به آن چه گذشت در سه سال کر و لاليش ، به صدها سوال همچون آن تک سوال تنهاييش ...
...
:
:
:
:
و انديشه چه آشنا واژه اي ! سال ها بود که استعمالش نکرده بود همين چند ثانيه پيش از تلنبار خاک آلود واژه ها بيرونش کشيد و انديشيدن را از ميان مشتق هايش يافت...
تا حق ...
امضا :پردال !

