بازی
یا حق
از بازی لب ها متنفرم ، از سخن گفتن های بیخودی ... کاش کمی سکوت !
تا حق
امضا : پردال
یا حق
تقدیم به این و آن و همان های دیگر که در این همه سال من را حمایت کردند تا نفس بکشم :
نفس بکش
نفس بکش
اینجا نفس غنیمته ...
نفس بکش
تا حق
امضا : پردال!
خاموش شوم که دیگری خاموش شود ؟
چه عذابی است خدایا !
کوله بارم سنگین است ولی کدامشان برچسب این عذاب را دارد؟
آن بالا پشت توده های تاریکی
و تهدیدهای سرما ،
آن سوی سکون سنگریزه ها . سنگلاخ ها ،
خورشید منتظر است
تا به او سلام دهم
آب هست ، خاک هست ،
جوانه خواهم زد.
یا حق
دلم گرفته است و زین جماعت کسی ز حالم خبر ندارد
به جز که سوزد٬ به جز که سازد٬ به خویش راهی دگر ندارد
تا حق
امضا: پردال!
کعبه را گفتم تو از خاکی من از خاک
چرا باید به دور تو بگردم
ندا آمد که با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم
یاحق
تو این سه سال به اندازه سی سال درس از زندگی گرفتم هر روزم چیزی نو برام داشته شکست ها و سختی هایی رو تحمل کردم که تحملش برای هر کسی امکان پذیر نیست باورم نمی شه که این من بودم که ایت سختی ها رو چشیدم وقتی امروزم رو با چند ماه پیش از این مقایسه می کنم می بینم که خیلی از خامی های اون زمان رو ندارم
دیگه نمی خوام اشتباه های قبلی ام رو تکرار کنم من الان سی سال بزرگترم با تجربه ای سی ساله !
خدایا خودت کمکم کن !
تاحق
امضا : پردال
یا حق
سلام خدای خوبم
اینجا گفته بودم ایران کانادا یا سنگاپور برام فرقی نمی کنه مهم اینه که تو باشی ولی الان می خوام بگم چرا یه فرق هایی برام دارن ... خوب هفت شهر عشق یه چیز دیگه اند کی دلش میاد بگه مشهد یا هر جای دیگه ؟؟؟ کی دلش میاد بگه مدینه و جاهای دیگه برام فرقی ندارن ؟؟؟
آهای مهربونم دیروز که پیامک اومد که اردوی ورودی های ۸۸ مشهده از خوشحالی داشتم بال در می آوردم انگار همه ی دنیا رو بهم دادی خادم زائر امام رضا بودن هم صفایی داره ها!
آ خدا خودت می دونی که تو این چند سال چفدر دلم لک زده بود برای یه لحظه قدم زدن تو صحن حرم آقا بازم خودت خوب می دونی که همه ی اون دفعاتی که بی سعادتی منو ازش دور می کرد چقدر زیاد بودن و چرا . اما حالا دیگه نمی خوام بی سعادت باشم خدای من دلم تنگه ... دلم تنگه ... تنگه ...
الحمد لله حمدا کثیرا طیبا مبارکا فیه
تا حق

دردی که مدت ها گریبانگیر جامعه ی ما بوده و شاید هم گاه به جرات می توان گفت هنوز هم هست البته هر گوشه ای به گونه ای حتی هنوز در همین اطراف خودمان مادری به خاطر زندگی بخشیدن به نوزاد دختری طرد می شود ، هنوز هم آهای ضعیفه بر برخی زبان ها جاریست یا شاید کمی دردناک تر هنوز هم دانشجوی دختری فقط به خاطر از جنس دوم بودنش از کلاس درس استادی محروم می شود هنوز هم بانوان مکان امنی برای تحصیل ندارند و باز هم هنوز هم ...
این جامعه ی اسلامی ماست این همان جامعه ای است که بر مبنای دینی است که کتاب آسمانی اش می گوید :
من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فلنحیینه حیوة طیبة و لنجزینهم اجرهم باحسن ما کانوا یعملون» . النحل (16): 97 .
و من یعمل من الصالحات من ذکر او انثی و هو مؤمن فاولئک یدخلون الجنة و لا یظلمون نقیرا» . النساء (4): 124 .
با وجود این آموزه های زیبا هنوز هم زن به جایگاهی که محمد (ص) برایش با اسلام به ارمغان آورد نرسیده است .

چرا یکی از بزرگترین علمای جامعه ی اسلامی حاضر به پذیرش دانشجوی دختر نیست؟ چرا صحن زنان در بارگاه رضوی در مقایسه با صحن مردان بسیار کوچک تر است در حالی که جمعیت بانوان زائر بیشتر است؟ چرا سپردن کارها به زنان با بی اعتمادی روبه رو است ؟ چرا زن جنس دوم است ؟ چرا ... و چرا ...؟؟؟
دنبال این چرا ها هستم ؟
این روز ها وقتی به اطرافم نگاه می کنم می بینم نه تنها زنان جایگاه ارزشی دزدیده شده ی سی سال پیش را که امام (ره) به آنها بازگرداند در تعصبات و نگاه های خودخواهانه ی مردان از دست می دهند که با نادیده گرفته شدن ها ، عده ای حقوق پایه ای و مادی شان را هم در برخی عرصه ها به غارت می برند .
شاید پنداشته شود که این حرف های من ناشی از افکار فمنیستی است ولی این ها جز برداشت های من از آموزه های اسلام نیست!
یا حق
پر کشیدن مجال می خواهد ، آسمانی زلال می خواهد
اشتیاق پرنده کافی نیست ، چونکه پرواز بال می خواهد
تا حق
امضا : پردال !
يا حق
قطعه ي گمشده اي از پر پرواز كم است
يازده بار شمرديم و يكي باز كم است
اين همه آب كه جاريست نه اقيانوس است
عرق شرم زمين است كه سرباز كم است
اللهم عجل لوليك الفرج ...
تا حق
یاحق
بهم گفته بودن سال های آخره ولی ... هر لحظه و هر زمان منتظر بودم و بالاخره فرارسید
خیلی سخته که بدونی کی میمیری از وقتی که فهمیدم که فقط هفت روز فرصت دارم برای رفتن برای خداحافظی با همه ی آدم هایی که دوستشون دارم زندگی برام با ارزش شده
همه ی آدم هایی که می شناسمتان و می شناسیدم منو حلال کنید دعا کنید که راحت بمیرم
تو این 7 روز می خوام مثل صاحب الفصل بشینم خواسته های دیگران از خودم رو جواب بدم بخواهید
برام دعا کنید آسون جون بدم
حلالم کنید!
تاحق ... امیدوار بودم می توانستم بنویسم تا هفت روز دیگر می بینمش ولی نمی دونم به اون می رسم یا از اون دور ...
یا حق
وقتی توی اولین membership invitation دریافتی ات تو رو MR خطاب کنن چه حالی بهت دست می ده؟
وقتی روی membership card SPE ت بنویسند MR ... چه حالی بهت دست میده ؟
چه حالی بهت دست میده وقتی یه هویت مردونه بهت میدن درحالی که تو خودت یه هویت واقعی اونم از نوع زنونه اش رو داری و بهش افتخار می کنی؟
دلم می خواد داد بزنم و بگم ؟Hey you! i 'm a girl ! see
تاحق
امضا: پردال!
یا حق
سه روز و سه روز می گذرد و هر سه روز از این روز ها از جنسی است. خدایا هر روز این سه روز ها را از روزهای عیدی قرار بده که مولایم گفت!
***
این شبا خیلی سخت می گذرند هنور هیچ کاری از پروژه ام رو پیش نبرده ام و دوشنبه شب هم باید برگردم دانشگاه برای امتحانا خدایا خودت ختم به خیر کن!
***
خوب که فکر می کنم می بینم من دارم فقط یه نیمچه برنامه ناقص ساده رو طراحی می کنم تازه اونم به زور ولی اونی که اون بالاست برنامه ای رو داده که ازون کامل تر پیدا نمیشه و به تمام جزئیات توجه کرده از آمدن شب و روز تا همزیستی مورچه و اوگلنا! خدایا به قول یکی کوچیکتیم!
***
هر روز که بر علم ناقصم به اندازه ی ذره ی ناچیزی اضافه میشه (اونم همش به خاطر خودش) احساس می کنم بیشتر از روز قبلش دارم حسش می کنم !
همیشه دوست دارم آ خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا حق
امضا : پردال!!!
یا حق
ایران ، سنگاپور یا کانادا دیگه برام فرقی نمی کنه مهم اینه که تو باشی ؛ که هستی!
مدت هاست که با هم تنها نشدیم هر وقت می خواستم دو دقیقه باهات درد دل کنم یکی می پرید وسط .
حتما تو هم می دونی این یه ماه چطور بر من گذشت وقتی یادم میاد به همه ی اون تنهایی ها و سختی ها به همه ی اون همرنگ نشدن هام و گریه هام به همه ی اون شبایی که نخوابیدم یه همه ی ... . به خودم افتخار می کنم و می گم " هنوزم قبولت دارم البته با ارفاق " (با خودم بودما تو رو که بد فرم قبول دارم) اون شبی که " الله اکبر " فقط ترجمه ی عربی "خدا بزرگتر است" شده بود تنم می لرزید تو بهتر می دونی که چرا چند هفته کسی توی خوابگاه باهام حرف نمی زد ولی خوشحالم که همه ی اونروزا گذشت ...
دلم برات تنگ شده سه روز هم سه روزه
نمی دونم این سه روز قراره چه جوری بگذره فقط بگذره
تا حق!
* پ.ن :
دوستام می گن نمی تونن جایی غیر از ایران زندگی کنن ولی من هرچی فکر می کنم می بینم اینا فقط یه مرزه که آدما خودشون ساختن چه فرقی می کنه ایران یا هرجای دیگه ؟؟؟ وقتی تو باشی همه ی این مرز ها و تفاوت ها بی معنی میشه .
دوستت دارم خدایا !!!یا حق
چرا من باید روشن بشوم من نیازی به روشن شدن ندارم اصلا می خواهم همین طور خاموش بمانم مگر چه می شود من خاموش باشم مثل آقای گاورمنت که همه می گویند !!!
تاحق
امضا : پردال
يا حق
نه شعر است و نه نثر نه سجع است و نه سعيي بر مسجع بودنش شده نه ساز است و نه آواز و نه چرنديات نيش شتر فقط بازمانده اي است از برگه هاي پاره شده ي يک دفتر خاطرات و البته اينجا هم خودسانسوري...
وقتي صداي ساعت شماته دار تنها صدايي بود که سکوت سکني گزيده ي شب را مي شکست اين تنها دخترک بود که مي انديشيد تنهاي تنها ؛ مي انديشيد به سوفي و آن نامه ها با پاکت زرد رنگ به فرستنده ي ناشناس ... ؛ مي انديشيد به لوين به آنا به استپان به علي به فتاح به مريم به مهتاب به دکمه ها به کرگدن هاي گردن شکسته به آکاردئون هاي خاموش به درها و ديوارها به دويدن هاي بي ادعا به وليعصر و آن پله ها به دانشگاه و سهراب پورها به لادن به استخر شنا به جيغ هاي هستي به ساعت به کنکور به سوز دعا به مرگ رها ... به چشمهاي بسته ... به مرجان به جاهاي خالي به اشک هاي باراني به راز هاي پنهاني به دردهاي ناگهاني ... به سوز حرف ها و نيش زبان ها به چشم ها به گوش ها به آدم هاي خودخواه....... به خودبين هاي با ادعا ....... به صد ها خوش خيال خودشيفته ...
... مي انديشيد به آمدن باز هم يک بهار ؛ مي انديشيد به تنها يک سوال بي جواب ؛ مي انديشيد به تنها تن تنهاييش ؛ مي انديشيد به فرداي بيماريش ؛ مي انديشيد به يک سال سر گردانيش ، به آن چه گذشت در سه سال کر و لاليش ، به صدها سوال همچون آن تک سوال تنهاييش ...
...
:
:
:
:
و انديشه چه آشنا واژه اي ! سال ها بود که استعمالش نکرده بود همين چند ثانيه پيش از تلنبار خاک آلود واژه ها بيرونش کشيد و انديشيدن را از ميان مشتق هايش يافت...
تا حق ...
امضا :پردال !