هست ... هست ... هست....
یا حق
داشتم تلاشم رو مي کردم بدون اينکه از جام بلند شم فلشم رو بزنم به کامپيوتر اما اين تنبلي کار دستم داد و فلش از دستم افتاد و مجبورم کرد از جام بلند شم رفتم زير ميز هرچي گشتم پيداش نکرد زير قالي اين ور اون ور نبود که نبود بي خيالش شدم و کامپيوتر رو خاموش کردم و رفتم . باز برگشتم توي اتاق که يه چيزي بردارم يه دفه چشمم افتاد به کيفي که زير ميز کامپيوتر جا خوش کرده بود درست زير کيس يه چيزي بهم مي گفت فلش افتاده اون تو اولش همين طوري برگه ها و کتابارو تو کيف جابجا کردم ولي پيداش نکردم اومدم باز بي خيال شم ولي همون چيزه دوباره گفت کيف رو خالي کن کيفو برگردوندم و هر چي توش بود خالي کردم آره درست گفته بود فلش اونجا بود و البته خيلي چيزاي ديگه , برگه هايي که هميشه يه سريشون بالاي تختم بودنو شبا اگر يه دفه چيزي يادم مي اومد روشون مينوشتم يادداشت روز تولدم رشته هاي انتخابيم براي دانشگاه برگه هاي مهارت دفتر برنامه ريزيم بليت و دفترچه يادداشتم...
... دفترچه يادداشتم ... خيلي وقت بود که نديده بودمش بازش کردم درست توي صفحه ايکه باز کردم اينو نوشته بودم :
وقتي از دنيا و آدماش خسته و نااميد شدي برو توي کوه و فرياد بکش آيا باز هم اميدي هست ؟ اون وقت جواب مي شنوي هست ... هست ... هست !
...
اومدم فرياد بکشم نه توي کوه که اينجا آيا اميدي هست؟؟؟
کاش مي گفت هست... هست... هست ...
اين يه اميده ، نيست؟
تا حق
امضا : پردال !!!
