دیوار های یک کتابخانه ی عمومی!!!
يا حق
وقتي چشمت را باز تر مي کني و با دقت نگاهي روي ديوار رو به رويت مي اندازي خطوط کم وبيش نا واضحي را مي بيني . جايي شخصي خطي کشيده و دنبال کردن تو را مي طلبد آن چنان مي رود که يا تو خسته مي شوي و رهايش مي کني يا او خسته مي شود و اعتراف مي کند ، اعتراف ميکند که تو را بيهوده با خود همراه کرده ، تنها براي داشتن همدمي ؛ يا شايد بيکاريت را دست مايه خنده اش کرده ، کسي چه مي داند ؟؟؟
کمي آن طرف تر علامت هايي نا آشنا را مي بيني ، علامت هايي بي سر و ته که هرچه بيش تر نگاه مي کني بي معنا تر به نظر مي رسند ، پس بهتر است از اين بي سر و ته اشکال هم بگذري !
بالاي همان بي سر و ته اشکال نوشته هاي ريز و درشت با خط هاي شکسته و نچندان خوانا ابراز علاقه و I love … هايي را ميبيني که حکايت از حضور ليلي و مجنون ها و شيرين و فرهادها مي کند.
کمي که به طرف راست بچرخي و جلو بروي روي همان ديوار قطعه شعري را مي بيني که که شيريني از بي فرهاديش سخن مي گويد ...
باز هم اگر سرت را اندکي بچرخاني جاي خراش هايي را مي بيني که از عمق کمش و نا توانيش مي توان حدس زد کسي تلاش کرده با ناخن هايش اثري از خود باقي بگذارد ، شايد مي خواسته بگويد من هم هستم اين هم نوعي ابراز وجود است!
البته همانجا ها مي تواني خلاصه هر درسي را که بخواهي مرور کني ديوار ها پرند از اين نکات درسي و خلاصه ها .
...
اين بود ديوار هاي يک کتابخانه ي عمومي !!!
ديوار ها همچنان هستند و ديوار نوشته ها نيز ...
تا حق ...
امضا : پردال



